بالاخره داداش جون به دنيا اومد هوووووورررررااااا
امروز رفتيم دكتر كه زمان به دنيا اومدن رو بهمون بگه كه گفتش شايد امشب به دنيا بياد وقتي برگشتيم ساعت حدود هفت عصر بود وقتي اومديم با پرنيا كوچولو رفتيم حمام و مامان دلش يه كوچولو درد مي كرد وقتي اومديم بيرون يكم آب گوشت درست كردم و بابايي اومد خونه ساعت حدود ده بود ديگه خلاصه حسابي دل مامان درد گرفت و تصميم گرفتيم بريم بيمارستان خانواده و پرنيا كوچولو رو گذاشتيم خونه مادر جون خيلي نا راحت بودم دلم مي خواست دنبالم ببرمت جيگرم ولي نشد بعدش رفتيم دنبال مامان جون و رفتيم بيمارستان ساعت دو داداش جون به دنيا اومد
داداش جون چند روز توي دستگاه بود و بعدش مرخص شد
اينم عكست از روز قبل كه رفتيم دكتر

زمان به دنيا اومدن داداشي

دختر گلم خونه ي مادر جونش




اين آخريه خيلي عصباني



دختر گلم تو آغوش مامان عزيزم خيلي دلم برات تنگ شده بود وقتي اومدي پيشم رو تخت تو بغلم خوابت برد الهي دورت بگردم بار اولت بود از مامان جدا بودي

داداش جون چند روز توي دستگاه بود و بعدش مرخص شد
اينم عكست از روز قبل كه رفتيم دكتر

زمان به دنيا اومدن داداشي

دختر گلم خونه ي مادر جونش




اين آخريه خيلي عصباني
دختر گلم تو آغوش مامان عزيزم خيلي دلم برات تنگ شده بود وقتي اومدي پيشم رو تخت تو بغلم خوابت برد الهي دورت بگردم بار اولت بود از مامان جدا بودي

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



بالاخره داداش جون به دنيا اومد هوووووورررررااااا
